سفارش تبلیغ
صبا
حدیث

بهترین دانش آن است که سود بخشد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

وبلاگ رضویّون


آخرین عناوین:
رفقا در فضای مجازی
وب سایت مذهبی، فرهنگی، آموزشی میثاق
عشق مشعلدار
حقوق جزا و جرم شناسی
رایة الهدی
دارالقرآن الکریم فولادشهر
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
پاسخ به پرسشهای رایانه ای


کانون دانش آموختگان دانشکده تربیت مدرس قرآن مشهددرباره ماتماس با ماخبرخوانپیام رسانعناوین وبلاگصفحه اصلی

میدونم که فقط بعضی از رفقا اینو یادشونه، هشتاد و هفتیا که اصلن نمیدونن... خیلی خاطره داره خیلی...

سلام ایران...

بشنوید...


:: به تاریخ چهارشنبه 93/11/22 ساعت 10:22 عصر

10 دی

ضمن گرامیداشت سالروز 9 دی، امروز 10 دی بود. یاد میدون 10 دی مشهد به خیر؛ میدون آب هویج بستنی، میدون شیرموز، میدون معجون، و مهمتر از همه میدون 110!!!

البته ببخشید عکس واضحتری نداشتم از اون وقایع، اما همین که لیوانا معلومن کافیه!

راستی میدونید که 10 دی چه روزیه؟


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ چهارشنبه 93/10/10 ساعت 10:58 عصر

گفتم حتماً دلتون برا گوشی قدیمی من تنگ شده (!) چندتا عکس ازش گذاشتم. جداً در نوع خودش بی نظیر بود! یادش به خیر، مهدی الوانی اسمشو گذاشت «گوشی سوسکی».

گوشی سوسکی

ادامه مطلب...

کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ جمعه 93/7/18 ساعت 11:15 عصر

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب
صبح ها صحن حرم را آب و جارو می کند
 


:: به تاریخ پنج شنبه 93/7/10 ساعت 5:36 عصر

سلام رفقا

 

ادامه مطلب...

کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ شنبه 93/5/18 ساعت 7:17 عصر

کسی از دوست عزیزمون علی آقا خبر داره؟؟ الان کجاست؟؟

راستش یه دفعه علی آقا یه کامنت گذاشته بود که از عکسای قدیمی هم بذارم

یادم بودا ولی فرصت نمی کردم

خلاصه علی آقای ملایی هرجا هستی سلامت باشی و موید.

اینم عکسی به افتخار علی آقا. البته برادر کاظمینی و علیمرادی هم از رفقای خوووب در این عکس مشهودند

 

 


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ یکشنبه 92/12/11 ساعت 7:13 عصر

این مطلب رو تقدیم می کنم به قاسم که عاشق چایی بود!!!

یادتونه چقدر چایی می خوردیم...

بعد کلاس که میومدیم خوابگاه، خسته و کوفته، فقط چایی می چسبید

به هر حال گلومون می خشکید، چون تو هر کلاس از این حنجره های طلایی کار می کشیدن

برای تلاوت نه بیشتر برا کنفرانس تا اساتید هم زیاد خسته نشن

بعدِ چایی هم یه خواب تا اذان.....

راستی کسی از سرنوشت اون کتری بزرگه خبر داره؟؟؟


 

این هم حاج محمد حفظه الله در حال فراهم نمودن چایی



کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ سه شنبه 92/11/29 ساعت 9:46 صبح

بخشی از خاطرات ما و دوستان، به اوقات نماز و نماز جماعت و حواشی اون اختصاص داره. الغرض؛ یه مسجدی بود نزدیک خوابگاه، نقلی و باصفا؛ به نام «مسجد و حسینیه ی اخَوان»، تو خیابون گلستان. معمولاً - به خصوص اواخر دوران خوب کارشناسی - نماز مغرب و عشا فرصت میشد که با دوستان بریم این مسجد، ظهرا که دانشکده بودیم، صبحا رو هم که دیگه نگو! حالا چندتا عکس پیدا کردم درباره ی همین خاطرات. با هم ببینیم:

ادامه مطلب...

کلیدواژه ها: خاطره(55)| نماز(3)| مسجد(1)|
:: به تاریخ جمعه 92/8/10 ساعت 10:28 عصر

خاطره ی یک توطئه

معمولاً بچه ها گوشی که میخریدن، اگه سؤالی داشتن یا مشکلی برای گوشیشون پیش میومد، میومدن پیش من. منم با ور رفتن با گوشیا، هم مشکل اونا رو حل میکردم و هم یه چیزایی یاد میگرفتم.
یادم میاد اوایل کارشناسی بود. احمدم تازه گوشی خریده بود. یه روز که داشتم با گوشیش کار میکردم، متوجه یه قابلیتی تو این گوشی شدم...
نمیدونم پیشنهادشو صادق داد یا من با صادق در میون گذاشتم؛ قرار شد من فردا گوشی رو طوری تنظیم کنم که در ظاهر به نظر برسه سایلنته ولی در اصل اینطوری نباشه؛ و یه آهنگ از قبل مشخص شده رو روش بذارم...
کلاس شروع شد، بچه ها حاضر بودن و استادم اومد... چند دقیقه بعدش صادق اومد تو (صادق با ما همورودی بود اما همکلاسی نبود؛ خلاصه اومد سر کلاس!) و بعد از این که گوشی تنظیم شده رو به احمد داد یه جا گرفت نشست... حالا نوبت من بود که به گوشی احمد زنگ بزنم... شماره رو گرفتم و منتظر شنیدن صدا شدم... گوشی زنگ خورد... صداشم این بود: بشنوید!
بیچاره احمد؛ کلّی خجالت کشید و همینطور با عجله گوشی رو درآورد و قطعش کرد... و ماجرای این توطئه همونطور که برنامه ریزی شده بود، به اجرا درومد!
استادم البته خیلی به روی خودش نیاورد و کلاسو ادامه داد.
این بود خاطره ی یک توطئه...

__________
* دیدم امروز امریکا بعد از 60 سال اسنادِ دست داشتنش تو کودتای ضدّ مردمیِ 28 مرداد رو منتشر کرده، گفتم منم بعد از حدود 5 سال یکی از اسناد «تقریباً طبقه بندی شده»ی ضدّ بشری! رو منتشر کنم!!!


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ دوشنبه 92/5/28 ساعت 10:5 عصر

این سازمان تبلیغاتم جایزه ما رو نداد!

تقویمو نگاه کردم دیدم نوشته: یکِ تیر، روز تبلیغ و اطلاعرسانی دینی، این حکایت (ببخشید، دردنامه!!!) یادم اومد... از درون میپکونه!

سال 89 بود، زمانی که استاد گرایلی رئیس امور فرهنگی دانشکده بودن، که سازمان تبلیغات خراسان رضوی یه مسابقه ای گذاشت به نام «تبلیغ دین». هر کس تو هر زمینه ای با محور تبلیغ دین آثارش رو باید ارسال میکرد تا داوری بشه و نهایتاً برگزیده بشه و بعدشم جایزه بگیره.
آقا من و حسن قبلاً دو تا نرم افزار اتوران (Autorun) ساخته بودیم، یکی به مناسبت دهه ی کرامت (به نام «کرامت») و یکی به مناسبت سالروز آغاز امامت امام زمان علیه السلام (به نام «دولت یار»). سومی رو هم که جمع آوری یه سری سخنرانیای آقا بود، در دست ساخت داشتیم، اسمشو هم گذاشتیم، «خط سبز»1! (یعنی من گذاشتمو حسنم قبول کرد. من همیشه زور میگفتم تو این کارا به حسن. کارای سختم همش مال حسن بود. اونم البته قبول میکرد و ما رو ضایع نمیکرد! خونش آباد!) گفتیم ضرر که نداره؛ وقتی سومی تموم شد همشو میفرستیم، هزینه پستم نداره، میریم بلوار مدرّس تحویلش میدیم...
بعد از نلاشهای فراوان و کامل شدن نرم افزار سوم (یادمه نصفه شب کارا رو تموم کردیم)، آذرماه بود، بردیم تحویل دادیم. گفتن برگزیده ها رو
تو سایت اعلام میکنیم و جایزه میدیم. ما هم از اون پس، خوشحال و خندان به امید جایزه، روزها رو سپری میکردیم...
یه مدت گذشت و رفتیم تو سایت - یا تماس گرفتیم - دیدیم یکی از نرم افزارا مرحله اول اوت شده! دومیم مرحله دوم، سومی برگزیده شده!!! اسم من و حسنم زدن کنارش. شتابان زنگ زدیم که خب حالا جایزه چی میشه، گفتن طی یک مراسم بهتون اهدا میشه!!!
این تماسا چندبار تکرار شد، تا جایی که دیگه خجالت کشیدیم و زنگ نزدیم! و روزها گذشت و ما به امید جایزه ی سازمان تبلیغات سر رو به بالین میذاشتیم و فردا صبح هم به همون امید سپری میشد... سال تموم شد، سازمان تبلیغات جایزه ما رو نداد... فارغ التحصیل شدیم، سازمان تبلیغات جایزه ما رو نداد... ارشد قبول شدیم، سازمان تبلیغات جایزه ما رو نداد... حسن رفت سربازی، سازمان تبلیغات جایزه ما رو نداد...
هی...
ولی من هنوز امیدوارم!

__________
1- میخواستیم به این جنبش متوهّم بگیم خط سبز واقعی این خطه، نه اونی که شما جعل کردید!


کلیدواژه ها: خاطره(55)|
:: به تاریخ جمعه 92/3/31 ساعت 11:40 عصر
1   2   3   4   5   >>   >  
رفقا [دات] آی آر
رفقا دات آی آر

امام علی علیه السلام: در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.

«رفقا» وبلاگی است دوستانه، برای دور هم نگه داشتن دوستان صمیمیِ قدیمی. باشد که یکدیگر را «تا بهشت» همراهی کنیم... ان شاء الله.

تصویر برگزیده
تصویر برگزیده
ویژه ها
دفتر حفظ و نشر آثار امام خامنه ای

بیان معنوی - دفتر نشر آثار و اندیشه های حجة الاسلام علیرضا پناهیان

اسلام کوئست

سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی Aviny.com

موسسه فرهنگی بیان هدایت نور

طرحی برای فردا

جامعه مجازی تدبر در قرآن کریم

خبرگزاری دانشجو
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
بازدید امروز 165 بار
بازدید دیروز 137 بار
مجموع بازدیدها 927429 بار

تعداد مطالب وبلاگ 300 تا